بارالها هيكلم به هم خورد !
مسلكتان هر چي هست ما كاري نداريم چون اساسا جزو فضوليات است . اما پيشينيان شايد هم قبل از آنها (پيش پيشينيان) كه در زمانشان مجله هاي خانوادگي نبود كه انواع روشهاي لاغري توسط متخصصان و پزشكان مجرب (ببين مجرب ها !) جورواجور رو تبليغ كند (!) رو به صوفي گري مي آوردند و مدتي سر به جيب مراقبت فرو مي بردند و همين جور اينقدر در جيب مراقبت فرو مي ماندند و چيزي نمي خوردند و نمي آشاميدند تا پس از مدتي با يك تير دو نشان مي زدند . هم پرده از اسرار الهي بر مي داشتند و طبقات آسماني را دو تا يكي مي پيمودند و هم بعد از يك مدت براي خودشان مانكني مي شدند ! آورده اند شيخ ساسي بن مانكن كه اهل شعر وادب هم بود همين گونه تبديل به مانكن شده بود ! شيخ ساسي كه قبل از روي آوردن به صوفي گري معروف به «ساسي لش» بود وقتي ديد راهي ديگر براي لاغري وجود ندارد تصميم گرفت يك مدت آزمايشي تريپ درويشي بزند و خود را از خوردن هر گونه غذا كه مانع تبتل و قطع وابستگي مي شود منع كند ... باشد او هم روزي به پاي بزرگترين مانكن هاي جهان كه آن زمان ابوالبادي بن بيلدينگ و دانيال عبادالدين بودند برسد . ولي وقتي شيخ ساسي پا به راه عشق نهاد آنقدر جوگير و در درياي عرفان غرق شد كه درآوردنش مشكل بود ... تا آنجا كه وقتي ملت ديدن اوضاع ساسي لش خرابه گفتند : برون آ از اين درياي بي پايان ! برون آ ! جان ساسي برون آ ! باشد ! زين پس تو را گوييم مانكن ! اصلا ساسي مانكن ! حال نيك است ؟! راحت بشدستي ؟!
شيخ ساسي حتي به مرحله اي رسيده بود كه آينده و نوادگانش را بصورت دي وي دي و با كيفيت آينه در عالم غيب و گاهي هم در قدح مخصوص خويش مي ديد ولي افسوس كه هشت قرن بعد يكي از آن نوادگان كه همنام ساسي نيز بود مطرب شده بود و با نوادگان عبدالحسين بن مخته اينا مي خوانده ... اينگونه : تو پيشي مني و مياو / پس عشوه نريز و بياو ! شيخ همان لحظه فرياد برآورد و گفت : خاك بر سر من همي ! واويلتاه ! هشت قرن بعد چه اوضاع بي ريختي حكم فرماست ؟ البته آن نواده شيخ ساسي از اين شعر او الهام گرفته بود : پيشتت كنم نيايي ! مياو كنم بيايي / پيشي شدم من آخر ! جانا چه بي وفايي !
در همين باب آورده اند (دقت مي كنيد قديم چقدر مي آوردند ؟!!) بايزيد بسطامي كه يك بار بعد از مدت ها جرعه اي آب نوشيده بود و از حال خويش به در آمده بود گفت : خدايا ! تا سالي آب ننوشم ! هيكلم به هم خورد !!
جانا كجا مي روي ؟ / اندر بلا مي روي
بيا رسان مرا باز / به كوچه مولوي
جانا چه بي وفايي / بي رو و بي صفايي
نمانده در گوش من / صدايي و نوايي
جانا بيا بكش يا / بكش مرا به رويا
كشان كشان مرا تا / در اين خرابه رويا
جانا پسند نكردي / در غل و بند نكردي
روي من و لب خود / پسته و قند نكردي
جانا چرا خيالي ؟ / در ذهن من سوالي
كه پيرهنت ساده است / يا اينكه خال خالي !
جانا بيا تو بيرون / از بي و رو و از نون !
آقا بفرما بخور / نه ! مرسي ! خيلي ممنون !
ناني بشد تعارف / از عهد گورباچوف ...
عينك دودي
چون به كوي تو رسيدم نوري از دلت بديدم / براي چشم دلم باز عينك دودي خريدم !
هميشه پاي يك زن در ميان است
باد در وزش زلف تو حيران است / خاك در ايجاد تو انگشت به دهان است
ما چه گيري كردستيم اينجا / كه هميشه پاي يك زن در ميان است
