سريال بزنگاه كه سعي دارد مخاطب را به هر قيمتي شده بخنداند از اين دست سريالهاست كه تا توانسته كلمات زشت و الفاظ ركيك را به استخدام درآورده است.
كلمات زشت و ركيك هم به استخدام طنز در آمدند ! آنوقت اين چلچراغ براي استخدام ما ناز مي كند ! به اميد روزي كه ما هم همانند فحش هاي عزيز با استعداد به استخدام سرويس طنز در آييم !
سريال مناسبتي بزنگاه مروج دروغگويي شده تا آنجا كه دختر بچه نادر نيز به راحتي دروغ ميگويد. همچنين از طرفي آدمهاي سريال هر يك به نوعي سعي دارند بر سر ديگري كلاه بگذارند و از او كلاشي نمايند.
بله ... درست است ! چه لزومي دارد اصلا در سريال ها مخصوصا سريال هاي ماه مبارك رمضان نقش هاي منفي وجود داشته باشند ؟! تا اطلاع ثانوي همه داداشي باشند تا مردم به فيض اكمل برسند در ماه رمضان !
نكته ديگر كه حائز اهميت است و در قسمتهاي اول و دوم سريال بزنگاه پررنگ نشان داده شده، اهانت به جنازه مسلمان است . انداختن گربه روي جنازه ،دست زدن و بوق ممتد زدن ،با لباس قرمز در مراسم دفن پدر حاضر شدن ، خندههاي شديد در مراسم ختم و حتي پرتاب كردن جنازه به طرف آسمان و ... آيا اين حركات ، حرمت شكني نيست؟!
ما به رضا عطاران براي سريال هاي بعدي اش پيشنهاد مي كنيم كه مراسم تدفين را شايسته مراسم تدفين يك فرد محترم برگزار كند و از اين به بعد با لباس قرمز به مراسم تدفين فيلم هايش وارد نشود و همانند يك بچه آدم بنشيند يك گوشه و گريه كند تا بار كمدي سريالش هر چه بيشتر شود تا حدي كه اشك بيننده از غصه و غم حاصل از كمدي نمايشي عطاران دربيايد ... بالاخره اين هم مي تواند نوآوري باشد براي خودش ... عطاران جان ! تو هم بيا پست مدرنيست شو ! از اين به بعد يك چيزي تو مايه هاي زير تيغ بساز كه ملت بخندند !
آيا دست بردن در اعلاميه متوفي و شاخ براي او گذاشتن حريم شكني نيست؟! آيا در مراسم ختم شعرهاي خوانندگان رژيم طاغوت را خواندن بياحترامي به سنتهاي ايراني - اسلامي نيست؟!
رضا ! ببخشيد من اين جور حرف مي زنم ... ولي مگر مرض داري شما ؟ يعني مي خواهي بگويي اين همه اعلاميه تر و تميز و دست نخورده را در شهر نمي بيني ؟ واقعا كه چه تخيلي داري تو رضا ! ما از تو انتظار نمايش واقعيت ها را داشتيم نه خيال پردازي ! واقعا اين كفتر كاكل به سر يعني چي ؟ اين كفتر هاي طاغوتي را از كجا مي آوري تو ؟ كفتر باز هم كه شدي ... كفتر يعني طاغوت ... نگه داشتنش جرمه چه برسه به خوندنش !
اگر كتاب مقدس مفاتيحالجناح را تورق كنيم خواهيم ديد مرحوم شيخ عباس قمي اين عالم برجسته جهان تشيع در خصوص غسل و كفن و دفن ميت مسلمان چه آداب و دستوراتي را از معصومين (ع) نقل كرده است.
بله ... دستشان درد نكند ! ولي چه ربطي داشت ؟!
چرا كارگردان سريال پا را از گليم خود فراتر گذاشته است؟ كدام خانواده ايراني مسلمان و حتي غير مسلمان وجود دارد كه نسبت به ميت خود اينگونه جفا نمايد، تظاهر به گريه كند و مراسم ختم را به تمسخر بگيرد؟
واقعا يك منتقد چقدر مي تواند پاك و با شخصيت باشد كه تا به حال با شخصيت هاي رياكار هرگز برخوردي نداشته باشد و چقدر مثبت باشد كه همه چيز را مثبت ببيند .... ما اينقدر غبطه خورديم ديگر ميل به شام نداريم !
فضاي سريال بزنگاه هرگز مخاطب را با فضاي معنوي ماه مبارك رمضان آشنا نميكند.
الحمدلله فضيلت هاي داداشي و نرجس براي تقويت حس معنوي و تذكيه نفس تمام ناشدني هستند . ديگر كاملا از معنويت اشباع مي شويم ! شما را به خدا ديگر بس است ...
همچنين رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما از نمايش تصويري مذموم از بانوان چادري در سريال بزنگاه انتقاد كرد ...
اي بهجت ! اي مذموم ! اي مغموم ! اي ملعون ! تو كه اينقدر مذمومي غلط كردي رفتي زير چادر ! چادر حرمت دارد ... اصلا چادر را براي سريال طنز نساخته اند كه تو اينطور مي كني با آن ... يك كم از نرجس ياد بگير ... آدم كه چادر داشته باشد (مخصوصا سفيدش را) هر دونه تسبيحي كه مي زند مي رود آن دنيا يك زيارتي سياحتي چيزي مي كند و با عروسش گل مي گويد و با هم آب نبات مي خورند و برمي گردد ... تو كه چادر داري چي كار كردي ؟ يا گربه مي پروني ... يا لبت را گاز مي گيري ... يا شوهري داري كه كلاهبردار است ! اين همه مذموميت را از كجا آوردي ؟ بگو از كجا آوردي ؟ بگو از كجا بگو از كجا بگو از كجا ...
اگر در فيلم سنتورى مراسم عقدو ازدواج كه سنتى اسلامى است با مشمئزترين گفتار و رفتار مورد استهزاء قرار مى گيرد در مجموعه بزنگاه كه مثلا به مناسبت ماه مبارك رمضان ساخته شده، مراسم ترحيم كه در تمامى اديان و حتى اديان خودساخته داراى احترام خاصى است و حتى در فيلم هاى طنز نيز اين امر رعايت مى شود، مورد تمسخر بازيگران و كارگردان اين مجموعه قرار مى گيرد.
آقا ! صفار عزيز سنتوري را بي خيال شد شما بي خيال نمي شويد ؟! داريوش جان ! اي مهرجويي ! اين قيمه نذري فيلمت ولي يك چيز ديگري است ! بيا بخور حالا ! چرا ناز مي كني ؟ يه دونه از فيلم هات توقيف شده ! بيا قيمه فيلمت را بزن !
والا (مي دونم والله است!!) ما يك مادربزرگي داريم كه آدم جالب توجهي است ! خيلي جالب توجه و در مواردي استثنايي هم گاهي اوقات هست ! چند روز پيش كه به خانه ما آمده بود و كسي در خانه نبود ... من بودم و او او بود و من ... معمولا ما با مادربزرگ پدري مان نقطه مشتركي نداريم ... اصلا مادربزرگمان نقطه اي ندارد كه بخواهيم اشتراك بگيريم ازش ... ديالوگ هايي كليشه اي بين ما رد و بدل مي شود كه گاهي اوقات موجب خنده مي شود ... مثلا چند روز پيش همينطوري نشسته بوديم و من داشتم مطالعه مي كردم و مادربزرگ سرش را تكان مي داد ... ولي ناگهان سكوت را شكست (سعي مي كنم ديالوگ ها رو عين واقعيت بنويسم ! چون عين واقعيت است پس به لهجه مادربزرگ ما هم گير ندهيد مگر خودتان ناموس نداريد ؟!)
مادربزرگ : پيشت ...(مرا صدا كرد!)
من : بله ؟
مادربزرگ : ايني كي پشت پنجره ني هست شما داريد ؟ (ترجمه : آيا شما اين چيزي را كه پشت پنجره هست دارا مي باشيد ؟!)
من : جان ؟! چي پشت پنجره هست ؟
مادربزرگ دستش را در راستاي محور y ها تكان مي دهد ...
مادربزرگ : اين ميله اي كي هست آنجا ديگي ... ايني شما نداري ؟ (ترجمه : اين ميله اي كه اونجاست را شما نداريد ؟!) (من خودمم زياد فرقي ندارم ها!)
من : منظورتون حفاظه ؟
مادربزرگ سرش را تكان مي دهد كه يعني آره ! همون داداش !
من : بله ... داريم ! داريم !
مادربزرگ در حالي كه بيچاره صحبت كم آورده بود از فوايد حفاظ و حفاظت از خانه و خانواده صحبت كرد ! و من هم استفاده كردم بسيار !
نام : محمد صالح علا
كلوب آي دي : mamad_ashk_2008
درباره من : چكه اي هستم از درياي احساس !
وضعيت : نابسامان – پريشان حال – آشفته خاطر
علت عضويت : آشنايي با مقداري هموطنان جان ، روي سپيد ، پيشاني بلند !
زندگي با : فريدون جيراني – شهرام شكيبا – بهرام عظيمي – رضا بالا – رضاي پايين و چند جان ديگر ...
شغل : بيان احساسات پاك
گرايش سياسي : زندگي زيباست اينگونه زشتتش نكنيم !
اخلاق و برخورد : نازنينم ... نازنيني !
مد و ظاهر : كت و شلوار با پيراهن بيرون زده !
علايق : مي سرايم براي گنجشك ها ، مي نويسم براي باران ... مجري گري براي هموطنان جان !
ورزش : تكان خوردن روي صندلي !
موسيقي : لينكين پارك – جيمز هتفيلد – كلا هارد راك
برنامه تلويزيون : نجواي شبانه
من در يك جمله : نه سيبم ، نه ماهم ، نه ستاره ام ، نه رودم ، نه گلابي ، نه موهاي شرابي ، نه فلفلي ، نه فسقلي ، نه مرغ زرد كاكلي ، من محمدم صالح علا !
مهمترين چيزها : باران ، اشك ، قطره ، چكه ، فريدون جيراني
وضعيت بدني : عضلات محترمم دچار گرفتگي لطيفي شده اند كه به لطف تكان هايم روي صندلي چكه اي بهتر است !
وضعيت ظاهري : ژوليده هستم !
موارد غيرقابل تحمل : درگيري فيزيكي – دوربين سرزده
مهارت شخصي : شعر – اشك – آه – حسرت !
بركات و مكافات !
ساعت 4 صبح : شما يك ساعت زودتر بلند مي شويد تا خداي نكرده وقت كم نيايد ! شما مشغول ذخيره سازي هستيد و تمام همتتان را به كار بسته ايد تا چيزي نخورده باقي نماند .
ساعت 5 صبح : اذان است . اين موقع ديگر از آن موقع هاست ! شما كه در معده تان احساس سنگيني مفرط مي كنيد بعد از خوردن سحري به شدت خوابتان گرفته ... پيش خود مي گوييد : اي بابا ! نماز صبح رو كي خونده كي گرفته ؟ ! شما مي خوابيد !
ساعت 8 صبح : از خواب بيدار مي شويد و منتظر صبحانه هستيد كه به شما مي گويند رمضان است و شما طبيعتا روزه هستيد . حال شما به شدت گرفته مي شود ولي بروز نمي دهيد ! شمايي كه لطف صبح را به صبحانه اش مي دانستيد حالا صبحانه اي در كار نيست . خود را به بي خيالي مي زنيد و به زندگيتان ادامه مي دهيد .
ساعت 10 صبح : آها ! وقت ساعت دهي است ؟! بميرم ! آخي ! با عرض شرمندگي شما نمي توانيد شيريني زايش همسر همكارتان را بخوريد ! چون نگهش داشته اند براي افطار و شما هم روزه هستيد !
ساعت 1 ظهر : به خانه بر مي گرديد و همسرتان را در حالي مي بينيد كه بي كار نشسته و پاهاي گرامي را روي ميز عسلي نهاده و دارد صفحه «كاش من هم يك همسر بودم» مجله هاي خانوادگي را مي خواند . با خوشحالي سر ميز ناهارخوري حاضر مي شويد ولي لحظه اي بعد اميدتان به يأس تبديل مي شود . چون ماه رمضان است و شما روزه هستيد ! زير لب مي گوييد اه ! ولي از شانس بدتان همسرتان مي شنود : چي ؟! - هيچي ! ميگم اه به اين روزگار قل از ماه رمضان ! ما چرا آخه اين قدر به فكر خوردنيم ؟ حيف الان نيست ؟!
از گرسنگي نماز ظهرتان را مي خوريد و مي گوييد حالا كه ما روزه مي گيريم نيازي به نماز نيست ! ترجيح مي دهيد بخوابيد تا زمان بگذرد ! ولي معده تان خالي است . شما همچنان روزه هستيد و مشغول درو كردن بركات حاصل از روزه گيري !
ساعت 6 بعداز ظهر : شما وقت را تشويق مي كنيد كه تند تر بدود !
ساعت 7 عصر : افسوس مي خوريد كه چقدر روزها طولاني شده است ! اين بار با شيپور و بوق زمان را تشويق مي كنيد ! زمان بدو زمان بدو !
ساعت 7 و ربع : سفره را آماده مي كنند شما گازي به سفره مي زنيد و مشاهده مي كنيد كه كار دندان نيست ! بسي سفت است !
ساعت 7 و نيم ! : اذان مغرب به افق تهران ! شما دست از پا نمي شناسيد ...به آرزويتان رسيده ايد و از بند گرسنگي رها شده ايد ! در حاليكه دهان را آكنده از لقمه كرده ايد و سعي مي كنيد با چايي كمي لقمه را نرم كنيد تا حداقل بتوانيد آن را قورت دهيد به شما مي گويند كه انشاالله قبول باشد و خدا به اين همه رنج و مرارت و سختي صواب دهد ! شما كه از صواب كارتان پيش خدا اطمينان داريد با اعتماد به نفس به طرف مقابل مي گوييد : انشاالله روزه شما را هم قبول مي كنند !
