روزها با لبخندهاي شيطنت آميزشان به سرعت مي گذرند ... عقربه ساعت بي رحمانه پيش مي تازد ... زمان مثل جنايتكاري باشعور شده ! يا نه ... يك دختر ساديسمي (!) كه مي داند براي اين جماعت طلاست ولي باز مي گذرد و لبخندزنان و عشوه ريزان تكليف ما را روشن نمي كند ! كه مي ماند يا نه ... به قول اين شكسپير : از گزند داس دروگر وقت هيچ روينده را زنهار نيست ! راست هم مي گفت شكسپير ... حالا حكايت ما مثل شريعتي است در كوير ! گل هاي زيبا زير انگشتان تشريح ما مي پژمرند ... نماز مي خوانيم ... لم يلد و لم يولد ... خب ... لم با مضارع بياد ماضي نقلي منفي معني مي دهد ... ولد فعل معتل است مثال ! شيريني چايي شيرين صبح با فكر انحلال NaCl تلخ مي شود ! شعر هم كه مي خوانيم ناخواسته به همه چيزش فكر مي كنيم غير از معني ! (اگر به ميكده منصور بگذرد داند / كه هر كه هست در او چند مرده حلاج است !) خب حلاج ايهام تناسب است ! چند مرده حلاج بودن كنايه از توانايي انجام كاري ! تلميح هم كه به ماجراي منصور دارد ! بقيه اش را هم بي خيال ! الحمدلله كه براي كنكور درس نجوم نداريم وگرنه ديگر آسمان خودمان هم مال خودمان نبود ...
نتيجه گيري با توسل به مكتب شاپور سيارسريع : ديگه چاره اي نيست همينه !!
