پارک نشستگان
جومونگ در پارک
درباره پارک نشستگان : پیرمرد به عشق دیدار هم هر روز بعداز ظهر در پارکی جمع می شوند و باقی ماجرا ... !
منوچهری : آقایون ! اینجا رو داشته باشید . نوشته جومونگ به ایران آمد .
شامخ : نه بابا ؟ عجب بدبختی ای ... بیچاره بنده خدا !
ماریا کریم : کی ؟ جومونگ ؟
شامخ : نه بزرگوار ! این قلی و گلی ما .
عقاب الدین : چرا گلی و قلی شما ؟
شامخ : آقا چند بار بگم قلی و گلی نه گلی و قلی .
رندمنش : چه توفیری کند جانا ؟
شامخ : بابا جان اگه اول گلی رو بگی از کجا معلوم فردا پس فردا فمنیست در ما نفوذ نکنه ؟
ماریا کریم : عزیز جان ! فمنیست نه فمنیسم ...
شامخ : حالا هر چی !
منوچهری : من نمی دونم شما ها چه علاقه ای به حاشیه رفتن دارید ! آقا شامخ ! مگه چه بلایی سر گلی و قلی اومده ؟
شامخ : آقا این ها تازه به عشق همین مرتیکه جومونگ رفته ان سوال رو بگردن .
ماریا کریم : بابام جان ! سوال رو می پرسن ، نمی گردن که ...
شامخ : نه همین سوال دیگه ... تو کره جنوبیه .
رندمنش : آیا رفته اند خواستگاری دختر کره ای ؟ آنجا پرس و جو و تحقیق می کنند ؟ آخر شاعر می گوید لب لعلی گزیدم که سوال مکن .
عقاب الدین : فهمیدم ! مساله ناموسی شده رفته ان اونجا از این و اون سوال کنن بعدش فک یارو رو با آسفالت یکی کنن . ها ؟
شامخ : نه بزرگوار من ! سوال پایتخت کره جنوبیه .
ماریا کریم و منوچهری با هم گفتند : خیابون سئول رو می گی ؟
شامخ : آها همین سئول ! منتها تو کره خیابون نیست ... مثل اینکه شهره .
ماریا کریم : یعنی تا کره جنوبی رفته ان که جومونگ رو ببینن ؟
شامخ : بله دیگه ... از شانسشون هم حالا که اونا رفته ان کره این پسره اومده ایران !
عقاب الدین : حالا چند روزی هستن ؟
شامخ : 3 روز دیگه بر می گردن .
رندمنش : منوچهری خان . آن نشریه گفته که جومونگ کی از ایران می رود ؟
منوچهری : 3 روز دیگه !
شامخ زد روی پایش : ای بابا ! بندگان خدا ... این همه هزینه کردن !
عقاب الدین : حالا چی هست این جومونگ ؟! من اصلا یک بار هم این ها را نگاه نکرده ام ! به نظرم همه در جهت تنزل سلایق و علایق ملت است !
شامخ : بله بزرگوار ! ملت وقتی این ها رو نگاه می کنه دیگه نمی ره از کوروش و داریوش و رستم و سهراب بخونه ... می گه خدا یکی جومونگ یکی ! والسلام
رندمنش : آری حقیقت گویی . این جوان بیچاره دیگر چه داند از مولانا و حافظ و فردوسی با وجود این سریال ها ؟ همه اش شده نی ناش ناش ، جومونگ ، بلا بلا و طلا ملا و این چیزا ...
ماریا کریم : اصلا این سریال ها عواطف لطیف انسانی و حقوق اولیه بشری رو هم نقض می کنه . گردن طرف را می زنن بعد راست راست راه می رن !
منوچهری : بله ! این جوان های ما کم توهمی و تخیلی هستند ؟ کم در حال ترکاندن و به هوا و آسمان رفتنند حالا این آقا میاد تو سریالش جفت پا هشتاد متر بالا می پره و چند تا هم چرخ تو آسمون می زنه و چهار تا سلام علیک با عقاب و کبوتر می کنه و میاد پایین .
عقاب الدین : البته بنده هرگونه ارتباطی را با این چشم بادامی ها تکذیب می کنم .
شامخ به ساعتش نگاه می کند و می گوید : اوووف !
رندمنش : چه چیز بر تو عارض گشت که اوووف کنی ؟
شامخ : با اجازه از بزرگواران ! من چند دقیقه بابت قضای حاجت شما را ترک می کنم .
عقاب الدین : دوست عزیز ! شما سر ساعت معینی قضای حاجتت می گیرد که ساعتت رو نگاه می کنی ؟
20 دقیقه بعد ...
ماریا کریم : آقایان ! اووف شامخ این قدرها هم نشان نمی داد !
عقاب الدین : اوووخ !
رندمنش : این یک را دیگر چیست ؟ عجب !
عقاب الدین : نه ! چیزی نیست ! یادم آمد دخترم جدیدا تصادف کرده ! باید برم بیمارستان .
منوچهری : آقا ! تا حالا چرا نگفته بودی ؟
عقاب الدین : نه ! چیزی نیست . دیگه من باید برم ... با اجازه .
5 دقیقه بعد ...
رندمنش : آقایان ! ساعت چند است ؟
منوچهری : نزدیک به هفت ...
رندمنش : واویلتاه !
ماریا کریم : چیه بابا ؟
رندمنش : شب شعری در محفل رندان بی استعداد برپاست . باید به آنجا بروم ...
ماریا کریم : الان که روزه ...
منوچهری : این بابا هم رفت .
جناب کریم و منوچهری ، در غم فرقت یارانشان شروع به قدم زدن در خیابان ها کردند . وقتی از کنار آرایشگاه آقا سهراب رد شدند دستی برای آقا سهراب تکان دادند و دیدند 3 نفر دیگر هم که تمام حواسشان به تلویزیون بود برایشان دست تکان دادند ! آن 3 نفر کاملا مدهوش جومونگی بودند که تلویزیون نشان میداد وگرنه از خجالت دوستان خودشان را گوشه ای پنهان می کردند ! ماریا کریم و منوچهری داخل مغازه شدند و به آن سه نفر گفتند : لامروت ها ! حداقل می گفتید جومونگ داره ! یادتون نره ! ماریا کریم و منوچهری هم به جمع دوستان پیوستند و با هم یک دست جومونگ حسابی زدند !
