تبليغاتX
طنزهای یک گمنام مفقود الاثر
طنزهای یک گمنام مفقود الاثر
آن كه شد گمنام مفقود الاثر ... از ميان جمله او دارد خبر

ذكر شيخنا و استادنا بابابي

(هرگونه تشابه اسمي با افراد حقيقي و حقوقي كاملا تصادفي است !)

آن قتيل النفس في امور الدرس ، آن نكته گوي بي سابقه ، آن سهامدار بي رابطه ، آن زننده نكته را در هرجاي ، آن powerfull دمنده اندر سرناي ، آن سمبل غيرت و همت ، آن نماد شدت و حدت ، آن صوفي رياضت كش ناطق ، آن بر در صومعه پيام دانش عاشق ، آن دهنده نكات مربوطه ، آن مذكور الذكور ابن بطوطه ، آن گذرنده از هر حد و پيوستگي ، آن فشارنده نفس حتي در خستگي ، آن رياضيات نماينده الهي ، آن دنباله نامتناهي ، آن بلند قله رياضت ، آن شيخ جماعت ، آن دشمن راحت ، آن «صفر مخرج» بي نهايت ، آن سرچشمه دانايي ، استاد رحمان رضي الله بابايي ... روشي عجب داشت در زدن نكته و اكبرِ مشايخ(آن مشایخ نه ! شيخ الشيوخ بود!) بودي !

نقل است چون بدنيا آمد پرستاران از كرامات عجيب وي از هوش برفتي ... همان اول روز شيخ اينيشتين بن طرقوقي از نوادگان شيخ اينيشتين بن اصلي روي وي بديدي و آثار عجب در وي ظاهر بشدي ! آنقدر ظاهر بشدي وي هم در دم في الهاسپيتال از هوش برفتي ... استادالاساتيد رضواني كه خود 7 ساله بودي و كلاس اول را گذراندي بر سر شيخنا و استادنا بابايي ظاهر بشدي ... شيخنا و استادنا ، در همان اول روز كه در دنيا پا نهادي به استادالاساتيد اول خنده زدي اينگونه : هه هه هه! و شانه ها را بالا انداختي ! سپس گفت : يا شيخ ! مرا چون بيني ؟!

و شيخ بگفتي : چون فرمولي در آغوش باد !

سپس بگفتي : چرا اينگونه بيني ؟

شيخ جواب دادي : غروب پاييزه ! دلم غم انگيزه ... همينطوري !  

نقل است شيخ روزي در خواب بودي كه شيخي عظيم كه هيبت او كوه ها را به لرزه انداختي و شتر ها را آبستن كردي ببخشيد شترهاي آبستن را پريشان كردي بر او وارد شد ... در عظمت اين شيخ سخن ها رانده اند كه اهم آن ها اين بود كه اين شيخ تا كنون به هر بنده اي نازل شده بود بنده از ترس و تحول به بيابان گريختي ، لباس ها چاك دادي و تا آخر عمر عارف زيستي ! 

ليكن آن دم شيخ چون بر وي وارد شد اينگونه شد :

شيخ هولناك : يوهااااهاااااهااا ! برخيز يا بابايي ! وقت آن است كه رياضيات به گوشه اي نهي و ترك پيام دانش و سيمين و اينها كني (!) كه دستور رسيده تو خاص مخلوقات هستي و نشايد تو را رياضي دان زيستن ...

شيخنا و استادنا بابايي تسخر زدي و ريشخند بنمودي وي را اينگونه : هه هه هه هه هه !  سپس دست ها را روي هم گذاشتي روي شكم ، رو به شيخ هولناك بگفتي : بگو هفت !

شيخ هولناك بگفتي هفت ... و شيخنا آنچنان هشتي بگفتي كه كه شيخ هولناك كه هيچ عزرائيل (ع) هم بودي از شدت و هيبت آن صدا دم را بر كول نهادي ، برفتي و نيك كوفته شدي !

و شيخنا باز ريشخند زدي و شانه بالا انداختي و دست بر كمر برفتي ... 

ارسال در تاريخ دوشنبه 11 آذر1387 توسط آيدين سیارسریع
قالب وبلاگ